در اين پست به شما نشان مي دهيم كه عمر بن خطاب احاديث و كتابهاي يهوديان را مي نوشت و آنها را مايه افزايش علم خود و پيامبر ( ص ) مي دانست.

اين مطلب در كتاب در المنثور - چاپ مركز هجر للبحوث و الدراسات العربية و الاسلامية - جلد ۸ - صفحه ۱۸۰ - تفسير سوره يوسف آيه ۳ موجود مي باشد.

تصاوير زير مجلد كتاب و صفحه ۱۸۰ كتاب در المنثور مي باشد.

( توجه : براي ديدن تصاوير در اندازه واقعي روي آنها كليك نماييد )

درالمنثور.jpg دوستي-عمر-با-يهود.jpg دوستي-عمر-با-يهود-2.jpg

ترجمه متون مشخص شده : ابو يعلي و ابن منذر و ابن ابي حاتم و نصر المقدسي در حجة و ضياء در مختارة از خالد بن عرفطة روايت مي كند كه گفت : من نزد عمر نشسته بودم و ديدم كه مردي از قبيله قيس آمد. پس عمر به او گفت : آيا تو از قبيله قيس هستي؟ گفت : بله. عمر او را با چوبي محكم كتك زد ، آن مرد گفت :اي اميرالمومنين چرا من را زدي؟ گفت : بنشين. پس آن مرد نشست ، و شروع كرد به خواندن سوره يوسف ( بسم الله الرحمن الرحيم ، الر ، تلك آيات الكتاب المبين ) تا ( لمن الغافلين ) و او تا آيه سوم را سه بار خواند و عمر در هر مرتبه سه بار او را زد. آن مرد به عمر گفت : اي اميرالمومنين چرا من را مي زني؟ عمر گفت : آيا تو همان كسي هستي كه كتاب دانيال را نسخه برداري كردي؟آن مرد به عمر گفت : بگو من چه كار كنم. عمر گفت : برو آن كتاب را بگير و با پشم پاك كن و آن را هيچ وقت نخوان و براي هيچ يك از مردم هم نخوان ، عمر گفت اگر من بشنوم كه تو كتاب دانيال را خواندي تو را مي زنم ، و بعد عمر گفت : بنشين ، آن مرد در كنار عمر نشست ، عمر گفت : من رفتم و يكي از كتابهاي يهود را نوشتم ، و آن را بين يك پوستي قرار دادم ، پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود : عمر در دست تو چه چيزي هست؟ عمر گفت : اين يك كتابي هست كه من نوشته ام تا علم ما زياد شود ، پس پيامبر غضبناك شدند به اندازه اي كه گونه هاي پيامبر سرخ شد ، سپس نداي نماز داده شد تا مردم نماز بخوانند. انصار گفتند : يك كسي پيغمبر شما را به غضب آورده است سلاح بياوريد تا گردن او را بزنيم ، آمدند دور منبر رسول خدا را گرفتند ، پيامبر فرمود : اي مردم خداوند به من جوامع الكلم داده است و سخن من مختصر و كوتاه است ، و من شريعت روشن و پاك را آورده ام ، پس هيران نشويد و كسانيكه هيران هستند شما را گمراه نكنند. عمر گفت : پروردگار من خداست ، و دين من اسلام است ، و شما پيغمبر خدا هستيد ، سپس پيامبر از منبر پايين آمدند.

سند بعدي : در المنثور - چاپ مركز هجر للبحوث و الدراسات العربية و الاسلامية - جلد ۱۱ - صفحه ۵۶۴ - تفسير سوره عنكبوت آيه ۵۱ و ۵۲ موجود مي باشد.

درالمنثور.jpg دوستي-عمر-با-يهود-3.jpg

ترجمه متن مشخص شده : عبد الرزاق ، و ابن سعد ، و ابن ضريس ، و حاكم در الكني ، و بيهقي در شعب الايمان ، از عبد الله بن ثابت بن حارث الانصاري روايت مي كنند كه گفت : عمر نزد پيامبر آمد و كتابي آورد كه در آن حرفهاي تورات را آورده بود ، عمر گفت : من اين كتاب را از كسي پيدا كرده ام كه از اهل كتاب است و آورده ام كه به شما نشان بدهم. پس چهره رسول خدا شديدا تغيير كرد و كسي تا به حال نديده بود كه پيامبر اين گونه چهره شان تغيير كند ، عبد الله بن حارث به عمر گفت : آيا نمي بيني كه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم بر حرف تو خيلي غضبناك شده است؟ عمر گفت : خداوند را قبول دارم ، و اسلام را قبول دارم و پيامبر را به عنوان نبي خدا قبول دارم. سپس غضب رسول خدا فروكش كرد و فرمودند : اگر امروز موسي زنده بود شما از موسي پيروي مي كرديد و من را رها مي كرديد و گمراه بوديد ، شما از تمام انبياء ماموريد از من پيروي كنيد ، و شما امت من هستيد.

منابع بيشتر :

تفسير القرآن العظيم ، جلد ۴ ، صفحه ۳۶۷ ، ناشر : دار طيبة للتباعة و النشر و التوزيع

نتيجه : ۱ ـ از اين احاديث ثابت شد كه عمر بن خطاب علاقه شديدي به يهوديان و كتب آنها دارد.

۲ ـ از اين حديث ثابت شد كه عمر منكر علم رسول خدا مي باشد و كتب يهود را مي آورد و به پيامبر نشان مي دهد تا علم پيامبر را بالا ببرد.

۳ ـ انكار علم رسول خدا ( ص ) انكار رسالت ايشان مي باشد.

۴ ـ اين حديث يكي ديگر از دلايل كفر و بي ايماني عمر مي باشد.

برادران اهل تسنن لطفا عادلانه ئ عاقلانه قضاوت كنيد

+ نوشته شده توسط یحیی جاودان در سه شنبه هشتم آذر ۱۳۹۰ و ساعت 10:15 |